![]() |
![]() |
|
| زندانی خاک...! |
|
کودکان دوره گرد
ای خيابان خواب های پاپتی اندکی اهسته تر زاری کنيد گريه هاتان خواب اين مردان خميازه کش بی درد را اشفته کرد ! اندکی ارام تر ان اشک ها را روی دامن های خود جاری کنيد. کودکان دوره گرد دستهاتان پراز پوچ جای جايش جای پينه، جای زخم در هوايی خشک و سرد، قلب هاتان پر از مهر، چشم هاتان پر از اشک داغ و گرم. کودکان دوره گرد صحبتی بايد کنيد ـ با همين مردم که هست ـ دست هاشان رنگ رنگ و خالی از پينه ولی، قلبشان رنجور و سرد. کودکان بی پناه گرمی دستانتان ارام بخش کوچه های سرد ماست گاه گاهی دسته گلهای شما اشتی بخش نزاع و قهر ماست. کودکان دوره گرد دست هاتان پر از گل های سپيد و سرخ و زرد اندکی اهسته تر زاری کنيد. |
|
تا ریشه ی میهن را در خاک و کفن دارم
در موطن ویرانه من راه وطن دارم چون باور فریاد دیرینه ی فردوسی من خون نیاکان ایران کهن دارم در کوی جفا راهی گویی نفسی باشد انگارکه پروازی در جان و بدن دارم در میهن ویرانه این خانه ی افسانه صد آتش جانانه در روح سخن دارم در گور چو می لرزد این دفتر بی معنی در باور جان تیری بتخانه شکن دارم افسوس نمی ماند جز سایه ی افکارم درجاده ی او باشد این سایه که من دارم بر جامه ی نامردان صد شعله بسوزانم گر غیرت ایرانی درآتش تن دارم |
|
شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید این جور نوشت : هر گلی باشی چه شقایق چه گل پیچک و یا س زندگی اجباریست...!!! |
|
بی قرار که میشوی
تمام قرارهایت به یادت خواهد آمد ! محو میشوی در تصویری که روزگاری رویایت بود ! بی قرار که میشوی نقش میزنی با چشمانت برای چشم هایش لبخند تلخی به خودت تحویل میدهی و طعمی شبیه خرمالو کال را مزه مزه می کنی بی قرار که میشوی سیگارهای پاکت سیگارت زود به زود خالی میشود و ریه هایت پر میشود از تَوَهُم بی قرار که میشوی ... |
|
می دونی آزادی یعنی چی؟می دونی فرق آزادی با احساس آزادی چیه ؟ اصلا" به نظرت تو آزادی ؟
ما آدما چقدر الکی خودمون رو اسیر می کنیم...چقدر الکی به دست و پای خودمون قید و بندها و غل و زنجیرهای آهنی می بندیم...چقدر الکی یه قلاده ی آهنی میندازیم گردن خودمون و قفلش می کنیم و کلیدشو قورت میدیم و زنجیرشو میدیم دست یکی که واقعا"
نمی خوایم مال اون باشیم...چقدر الکی خودمون رو چفت می کنیم به یه سری اعتقادات و باورها بدون اینکه هیچوقت به خودمون جرئت نقدشون رو بدیم...چقدر الکی خودمون رو مال کسی می دونیم یا کسی رو مال خودمون می دونیم...چقدر الکی خودمون رو متعهد میدونیم نسبت به کسی یا چیزی که خودمون هم حتی فرق بین بودن و نبودنش رو نفهمیدیم...ما آدما خیلی احمقیم...دنبال بهونه می گردیم که خودمون رو اسیر کنیم ،بعد
بشینیم غصه بخوریم که چرا اسیریم...بعد با غل و زنجیرهایی که به پامون بسته شده از
ته چاه فریاد بکشیم...فریاد بکشیم و تو سر و صورت خودمون بزنیم ؛بدون اینکه کاری
ازمون بر بیاد،چون کلید رو قورت دادیم...چون اون اول فکر می کردیم که این همه چیزه و دیگه به هیچ چیز نیاز نداریم و قرار هم نیست تغییری تو این دنیا ایجاد بشه...فکر می کردیم همیشه همینجور خواهد موند...کلید رو قورت دادیم ، خر شدیم و کلید رو قورت دادیم...هر روز خر میشیم و کلید رو قورت میدیم..هر روز یه کلید...هر ساعت یه کلید....هر روز یه دست بند به خودمون اضافه می کنیم...یه پابند...یه گردن بند... یه مغز بند...
چقدر بده یه آدم که ته سیاه چال افتاده لبخند به لب داشته باشه...بلند بلند بخنده...ادعای
آزادی بکنه...ادعای پرواز بکنه...
تو این دنیا همه اسیرن...همه بدبخت و گرفتارن...یه عده زندانین و گریه می کنن؛شب و روز گریه می کنن و داد می زنن...ولی فقط داد می زنن ،فقط ناله می کنن...یه عده هم که اصلا" نمی دونن دنیا دست کیه...صدای خندشون می پیچه توی سیاه چال و سکوت زیبا و محترمشو میشکنه...فقط همین....دست و پاشون با میخ کوبیده شده به دیوار و داره ازش خون می چکه...ولی اینا دارن می خندن...
فقط یک عده ی قلیلی هستن که آزادی رو تجربه می کنن...آزادی رو می فهمن... می دونی اون عده کیا هستن ؟ اونایی ان که پر از جربزه و شجاعتن...اونایی که مردن...اونا کسایی هستن که با دست خودشون شکم خودشون رو پاره می کنن و کلید ها رو در میارن...این خیلی همت میخواد...خیلی شجاعت و مردونگی میخواد...با دست خودت شکم خودت رو پاره کنی ...می دونی...همه میدونن که اگر این کار رو بکنن بعدش آزاد میشن...همه میدونن که اگر به اون ترس قبل از انجام این کار غلبه کنن فقط چند لحظه اذیت میشن...
ولی بعدش آزاد آزادن...اما از بین 7،8 میلیارد جمعیت کره ی زمین فقط یک عده ی کمی این جرئت رو دارن...که به ترسشون غلبه کنن و شکم خودشون رو پاره کنن...آزادی هم حقشونه...آزادی گوارای وجودشون...
این خیلی بده که کسی رو دوست داشته باشی و دست رو دست بزاری و غصه بخوری...
خیلی بده که از کاری بدت بیاد و همیشه انجامش بدی...خیلی بده که دوست داشته باشی
جوری حرف بزنی و نزنی...خیلی بده که جرئت نکنی به کسی بگی دوستت نداشتم و یکی دیگه رو دوست دارم...خیلی بده که دنبال اون کسی که دوستش داری نری و با تمام وجود خودت رو عاشقانه وقفش نکنی و ازین کار لذت نبری...خیلی بده که حقارت توی سیاه چال بودن رو به جون بخری و فقط داد و فریاد و گریه کنی...خیلی بده که کسی رو دوست داشته باشی و بهش نگی و مثل شمع آب بشی و فقط تماشا کنی... |
|
یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر
کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.....! یلدای خودم مبارک..... |
|
در جلسه ی امتحان عشق...
من مانده بودم و یک برگه ی سفید ! یک دنیا حرف نا گفتنی.. و یک بغل تنهایی و دل تنگی درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود! در این سکوت بغض آلود قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی میکند و برگه ی سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش میکشد! عشق تو نوشتنی نیست... در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک میکشم! وقت تمام است... برگه ها بالا...!!!
|
|
عاشقی جرم قشنگی ست
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
از بهروز یاسمی |
|
خدايا..... باز هم تنهام.... بازم دلم گرفته..... ولي اين دفعه با دفعه هاي قبل فرق داره.... اينبار دلم تنگ تره... قلبم تندتر ميزنه... چشمام خيس تره... من هم درمونده تر از هميشه... تنها تر از هميشه! اي خدا.... اي خدا.... خدا .... خدا.... همه ي دنيا رنگ اونو گرفته... ماه عکس دو تا چشماش رو بهم انعکاس ميده! خورشيد هم گرمي نگاش رو داره... داغ ِ داغ! اسمش ، در و ديوار رو ميلرزونه... باد هم بوي عطر نفسهاش رو مياره... آهنگ قشنگ صداش رو ميشنوم، از حنجره ي پنجره ها... حتي از قاصدکا... لحن خنده هاش مثل بارون، مثل آب، ميباره از ستاره ها.... اي خداااا.... زمين هم از شوق قدمهاش مثل ديوونه ها داره مي رقصه ... مي چرخه... مي چرخه...مي چرخه...! اي خدا....دنيا عوض شده يا چشماي ِ من؟ اي خدا....زمين ديوونه شده يا دل ِ من؟ اي خدا پس تا کِي؟...تنهايي تا کِي؟... انتظار تا کِي؟ خدايا خسته نشدي از بس صداي خدا خدا خدا گفتن منو شنيدي؟ از بس گفتم خدايا کمک ...کمک... ! ولي بازم ميگم خدايا کمک! |
|
برخاک بخواب نازنين،تختي نيست آواره شدن ,حکايت سختي نيست از پاکي اشکهاي خود فهميدم لبخند هميشه راز خوشبختي نيست |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کاش می شد اشک را تهدید کرد
فرصت لبخند را تمدید کرد کاش می شد در میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد yahoo id:killel2_playl3oy |
| پیوندها |
|
music هفت اقلیم.... دل** **تسلیت قلب صبورم گلاریشا روی رمین احتراز یا اعتراض عشق داند... معشوقه رویای من کجاست... power&ali قهوه تلخ عاشق بی دل آناناس تنها یی سخته به خدا |
|
RSS
|